باغبان دائم تامل می کند این ریشه را
زود هم افتاده باشی سیب کالی نیستی!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:22 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
جا برای من ِ گنجشک زیاد است ولی
به درختان خیابان تو عادت کردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:33 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
ببند پنجره ها را همين فضا خوب است
چنين پرنده آواره ای چه می دانست
بپرسد از نظر شاخه ها کجا خوب است
بزن به کوه که در ذهن مردم اين شهر
شکستن پر و بال پرنده ها خوب است
به خواهرم که سر از سجده بر نمی دارد
بگو چگونه تو فهميده ای خدا خوب است
تو کوه را بکن و فکر ماندگاری باش
چه غم که پاسخ شيرين بد است يا خوب است
بزن به شاه رگم تيغی و خلاصم کن
برای چلچله ها مرگ بی صدا خوب است
(سيد ابوالفضل صمدی)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:28 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
هر روز از این مسیر بر می گردم
از رفتن ناگزیر بر می گردم
تو شام بخور بخواب تنهایی جان!
من مثل همیشه دیر بر می گردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:35 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
به تو فکر نمی کنم
به تو فکر نمی کنم
به تو ...
مگر می شود فکر نکرد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:8 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
مثل طبرستاني *
به من رفيقي بده كه با من گريه كند؛ دوستي را كه با من بخندد خودم پيدا مي كنم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:25 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش
كني!
اما كسي رو كه باهاش گريه كردي.....
هرگز!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:45 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
در يک روز بارانی با تو آشنا شدم؛
رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم
خيس شديم!
و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی
رفتی و من به ديگر سو
خيس شديم!
..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا
گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را
بشويم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:39 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
از هر چيز توي بدنت دوتا داري، به غير از بيني، دهان و دل
چون بتوني براي خودت يه هم نفس
يه هم زبون و
يه هم دل پيدا كني!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:33 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه

چند سالی بود که هر روز دیوار حیاطمون اسمهایی می نوشتم و با چشمان بسته انگشتم را سعی داشتم روی یکی از آنها بگذارم تا اسم معشوقم را دریابم.اما در این چند سال انگشتم به نقطه ای خالی از دیوارمی رفت.دیگه تحمل نداشتم اسمها را همانجور بود به حال خود رها کردم .روزی در حیاط مشغول بازی بودم که توپم به خانه دیوار به دیوارمان افتاد. چند سالی بود که اهالی آن خانه آنجا را ترک کرده بودند.پس از دیوار بالا رفتم "ناگهان چشمم به دیوار آن طرف افتاد وای خدا...کسی هم مانند من اسمهایی را روی دیوار نوشته بود تا نام همدلش را پیدا کند.ولی جای انگشت او هم مانند من در جایی بدون اسم رخنه کرده بود. وای ...من هر روز از پشت دیوار او را نشان می دادم و او هم مرا نشانه می گرفت اما چه سود !دیگر کسی آنجا نبود
مطلب ارسال شده در ۳ بهمن ۸۶ برای اشک نامه توسط نگارو امید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:48 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
