امشب هوای دلم چه ابری است!
دلم رعد و برق می خواهد!
کدام صاعقه را امشب توان همراهی من است؟
کدامین شهاب از آه دلگیر من نخواهد سوخت؟
کسی به من بالشی بدهد!
من در این غربت تنهایی، خواهم مرد!
من در غریبستان بی کسی خویش، پر پر خواهم زد!
کدامین شانه ی مهربان
سخاوتمندانه مرا میهمان خود خواهد کرد؟
غم بی تکیه گاهی،
بسان امواج سرکش دریا،
در درونم تلاطم آغاز می کند.
اندوه به اوج می رسد...
بغض بال می گشاید...
عقده سر باز می کند...
و های های بی صدای من
خواب را در چشمان سکوت می شکند!
چه شب غریبی است امشب!
گدازه های آتشفشان درونم
از روزنه ی چشم فوران می کند
و از گونه هایم فرو می غلتد
قله های مغرور قلب مرا چه کسی فتح کرده است؟
که من این گونه در حسرتش بی تابم؟
کسی به من بالشی بدهد!
کسی مرا از این خفقان دردناک
که گلویم را به سختی می فشارد، رها سازد!
در اقیانوس بی کران حیرت دست و پا می زنم
کور سوی بی رمقی مرا به خویش می خواند
افسوس که مرا توان رفتن نیست!
دریغ که گرداب نا امیدی مرا در خویش فرو می بلعد!
اینک سکوت نیز مرا ترک کرده
و غوغای درونم بی رحمانه مرا می آزارد
کاش می توانستم فریاد کنم!
برای خدا...برای خدا... کسی به من بالشی بدهد!
پلک هایم به آرامی بر هم می رود،
رخوت خواب مرا می رباید،
درد، کویر وجودم در هم می نوردد.
و نسیمی بی هنگام،
خون را در رگ هایم منجمد می سازد.
<آه> شعله ی سردی است از آتش درونم
که از عمق چاه وجودم سر می کشد.
هذیان تب مرا تسخیر کرده است.
چشمانم، سرخی غروب را به ریشخند می گیرد.
اشکم، آبشار را تحقیر می کند.
و رنگارنگی درد، رنگین کمان را سیاه پوش می کند.
چه شب غریبی است امشب؟!
به چشم هم زدنی از اقیانوس به کویر می رسم.
خاک وجودم ترک خورده است.
خار و خس بیابان آشفته ی ذهنم
به بازی باد، تن سپرده و به هر سوی می رود
کسی در من می دمد
و من نازکی روح را در خود احساس می کنم
آرام آرام چیزی از درونم رخت می بندد
و زنجیر نگاهم از هم می گسلد
دیگر هیچ نمی بینم
و برای انتظاری بزرگ، شب آغاز می شود
و من در این کویر یخ زده و سنگین جسم
در انتظار شبنمی از عشق
رویای خویش را تاصبح مرور می کنم!
رویای شیرین من!
در انتظار تعبیر جاودانه ات تا ابد بیدار خواهم ماند!
پروانه

[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:55 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
دیروز در حسرت نداشتنت می سوختم و امروز... داشتنت را تاب نمی آورم! تو آن قدر بزرگی...آن قدر باشکوه... که در ظرف اشتیاق من نمی گنجی... دمی با من بمان شاید بودن را تاب آورم... در گوشم حدیث عشق بخوان شاید... ماندن را اندکی تجربه کنم. نازنینم!... اشک های زلالم را به سر انگشت محبت از چهره ام بزدای... دستانت را از من دریغ مکن... من به مهربانی دست های تو خو کرده ام... مگر نه این که دستان مهربان تو اشک را از گونه های خیس من پاک می کند؟ چشمان نجیبت را به رویم هرگز مبند... بگذار در ژرفای نگاهت غرق شوم... اقیانوس چشمان تو پناهگاه من است... نسیم ملایم احساس را به سویم روانه ساز... تا در آتش اشتیاق «با تو بودن» خاکستر نشوم... من خود در طواف شمع وجودت پروانه وار خواهم سوخت... دیری است در این پرپرستان دنیا بال و پرم هوای سوختن دارد...اما چه کنم مرا تاب دل بریدن از تو نیست...نیست. پیاله ی هستی من بی تو پر از خالی است! سرشار از هیچ است! سرشار از هرگز... بگذار در هوای وجودت نفسی تازه کنم. دم قرآنی تو در قفس دلگیر کالبد من پنجره ای رو به خدا باز می کند. بگذار از روزنه ی این کنج تنهایی ام نور بتابد و عمق تاریک وجودم را به پرتو کلام خدا روشن سازد... مرا دریاب... مرا دریاب... هبوط مرا در این قفس به اشاره ای تنها به اشاره ای...به معراج بدل کن... من تمام غروب های دلگیر عالم را در پای تو قربانی خواهم کرد... تا شادمانه طلوع دوباره ی تو را در صبح دل انگیز دیدار و وصال فریاد کنم... با من بمان... تا بغض نهفته و غریبم را برشانه های استوار تو آزاد کنم... «پروانه»

[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:1 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
خود طفل خودیم و عشق ما دایه ی ماست
فی الجمله عروس غیبت. همسایه ی ماست
وین طرفه که همسایه ی ما سایه ی ماست

با نفس خسیس در نبردم چه کنم؟
وز کرده ی خویشتن به دردم چه کنم؟
گیرم که به فضل بگذری از گنهم
با آنکه تو دیدی که چه کردم چه کنم؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:22 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
